|
باز هم حكايتي از رفتن ....... حكايتي ادامه دار و نفس گير ....
دیگر تو رفته ای
همچون هزار عابر ِ ديگر ز کوچه ام
دیگر کسی صدای ِ خسته ی من را نمی خرد
بگذار بگذرم از خاک ِ کوچه ات ... بگذار که دل به غمت آشنا کنم ... رفتن حکایتی است .... .... تلخ و نگفتنی .... رفتن بهانه ای است ... تا دل جدا کنی
تا خاک ِ کوچه نگیرد به دامنت تا خاطرات ِ مرا گل کنی به اشک تا کوچه را به خون ِ دلم آشنا کنی
رفتن شکستن است .... ... بگذار بشکنم ... تا دل به رنج ِ فراق آشنا کنم
اینجا کجاست هر روز یک نفر به خیالی مرا شکست
هر روز یک نفس به هوایی نشست و رفت
دیگر خیال هم به دلم آشنا نشد بگذار بشکنم ... .... رفتن شکستن است ... |