|
سفر حكايت لب
تشنه با آب است
سفر نگاه چشم خسته بر خواب
است
سفر سراب انتظار و شوق
خاموش ابر بغض آلود
سفر سياحت كوير و مرداب است
تو بار بسته به راهي
من از سفر خسته
تو چشم شسته به آهي
مرا ز توبه جان شسته
سفر نياز دل آرزومند است
سراب ديدن رويت اميد را كشت
سفر
نوازش طفلي يتيم و بي تاب است
مرا سفر به كوچه احساس خواهد برد
؟
كه جان خسته به راهت فدا كنم آسان
سفر زبان گفته هاي خاموش
است
چه رازهاي عجيبي نهفته در راه است
سفر بيان محبت ز خشم طوفان است
چه رودهاي خروشان كه خاك را مي خورد
و اشك هاي تلخ مسافر كه
جان من آزرد
سفر يكي شدن مرد و طوفان است
شكست موج بلندي به دست گرم اين مردم
سفر نگاه بلوچي به اشك بر راه است
سفر
نمايش همت به ساحل رود است
|